دختر ته تغاری پاییز

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی:)

دختر ته تغاری پاییز

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی:)

لبخند، بیش از چند لحظه دوام ندارد

اما خاطره ی آن جاودانی است..

"آبراهام لینکلن"

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین نظرات

۹ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

سویشرتم را میپوشم و بدون فکر به عاقبت کارم که سرما میخورم یا نه میزنم بیرون...ولی نه از خانه!صرفا از اتاق...زیر هوای حیاط خانه دست خودم را میگیریم و قدم میزنم...همین هم غنیمت است...

سرم را بالا میگیرم و صورتم خیس از باران میشود...به آسمان نگاه میکنم و شروع میشود خلوت من با خدا...

خدایی که هر بار موقع باریدن باران من را در حیاط خانه دید!گریه کردم و گاهی خندیدم:))دعا کردم و از خدا خواستم...و همچنان منتظر اجابت دعا!ولی این بار گلایه کردم از اینکه به قول هایش عمل نمیکند...پس چه شد "اجیب دعوة الداع اذا دعان.."

یا شاید باید از خودم ناراحت باشم؛ به قول هایم عمل نکردم که به قول هایش عمل کند...اما بخشش از بزرگان است:))

درگیری که نداریم...خدا حواسش بهم هست و من همچنان منتظر... خدایا عـــــــــــاشقتم:))))

******

+پ.ن۱؛ اگه نمیتونید به کسی دلداری بدید حداقل خرابش نکنید...فقط بگید واست دعا میکنم همین یه دلگرمیه واسش!اینکه به زور از خدا چیزی میخواد یا زیاد از خدا میخواد را بسپارید دست خودش.شما در موقعیت اون فرد نیستید پس نمیتونید قضاوتش کنید...

+پ.ن۲؛ متاسفانه اخلاقی که دارم اینه که برای انتخاب دوست اخلاق واسم مهمه و همچنین شیک و تمیز بودن(چیزی که دست خود آدمه...چهره مهم نیست)و متاسفانه تر اینکه اگه بعد از مدتی بدلیلی از دوستم بدم بیاد دیگه نمیتونم باهاش مثل قبل رفتار کنم:| بخصوص اینکه یک نفر فقــــــط بگه من خوبم و خلاف حرفش حتی در یک مورد ثابت بشه:/

+پ.ن۳؛خیلی سعی میکنم جو گیر نشوم...کم حرف بزنم و با تن صدای پایین ولی نشد که بشه:|اگه راه حلی دارید شدیدا محتاجم:))

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۷ ، ۰۱:۳۴

برخلاف همیشه که افتخار میکردم به اینکه پسر نیستم و هرچه بقیه بحث میکردن که پسر بهتر است(ولیس الذکر کالانثی) من قانع نمیشدم,امشب دلم میخواست پسر بودم...

دلم که میگرفت لباسم را میپوشیدم و هندزفری را در گوش میگذاشتم و میرفتم هرجایی که آرام شوم...البته بصورت کاملا مودبانه؛به مادرم اطلاع میدادم و شاید پیامی با محتوای "با اجازتون من میرم بیرون!زود برمیگردم" برای پدرم...

حداقل خیالشان راحت بود که اتفاقی نمی افتد.پسر است دیگر...میتواند مواظب خودش باشد!

دستِ خودم را میگرفتم و میرفتیم..شاید میرفتم پل خواجو یا کافی شاپ یا شاید هم امامزاده!این جا مشهد نیست که تا دلت گرفت بروی سمت حرم...که اگر بود خیلی عالی میشد:)

شاید اگر پسر بودم مجبور نمیشدم از امتحانم بگذرم چون در استان همسایه است و راه دور است و خطر دارد و سه تا دختر نمیتوانند از خود دفاع کنند...پسر بودم و "تنها" هم که میرفتم, پسر بودم!

شاید هم انقدر خانواده تعصب داشت که یکی دانه شان,پسر عزیزشان را از خود جدا نمیکردن و اجازه نداشت بی اجازه آب بخورد...

اگر مادر بودم و دخترم میخواست برود من هم مثل مادرم نگران بودم... اگر پدر هم بودم باز نگران بودم...

تقصیر آنها نیست...تقصیر روحانی هم نیست... شاید تقصیر من است که دختر شدم... یا جامعه ای که دختر را متهم کردند و در ذهنشان فرو رفت پسر هرغلطی بکند پسر است ولی دختر....


۱۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۷ ، ۲۱:۱۳

گلایه میکنم به درگاهت...خواهش های عاجزانه...دست به دامان همه میشوم.هرکسی که فکر کنم برایت عزیز است...از شهید گرفته تا ائمه...التماست میکنم... و تو آرامم میکنی...

تو آرامم میکنی ولی نمیگذارند بنده هایت..تمام تلاش هایم برای آرام شدنم نقش بر آب میشود و با حرف های بنده هایت دوباره آشفته میشوم...

نمیدانم شاید لازم میدانی آشفته باشم ...شاید لازم میدانی آشفته باشم تا به تو نزدیک شوم..

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۷ ، ۱۱:۰۸

همه چیز تمام شد...عروسی آمد و رفت!جهیزیه خریدن های مامان وبابا و استرس های خواهرم تمام شد...

اینکه ناراحت بودم یا نه نمیدانم...ولی برخودم واجب دونستم که جلوی بقیه وانمود کنم خیلی خوشحالم...

دیروز همه رفتند خونه خودشون و خانواده ی ما سه نفره شد!

معمولا جمعه ها حوالی این ساعت من کتابی میخوندم و چراغ سالن و اتاق را روشن میذاشتم که خواهرم از راه برسه و خاموش کنه...

امشب چراغ ها روشنه!ولی قرار نیست کسی خاموشش کنه...

روی تخت میخوابم و به کنار بخاری که جای خوابش بود زل میزنم...خاطره ها ودعواهامون میاد توی ذهنم...

درسته که جای خاصی نرفته و فقط عروسی کرده ولی من تنها شدم...وقتی عروسی میکنن باید حرمت نگهداری.دیگه نمیشه بحث کرد...

من عاشق بحث های خواهرانه ام که قسم میخوردم قهر میکنم ولی نمیشد...

عشق های پنهونی که همیشه وانمود میکنیم همدیگه را دوست نداریم...

حتی هیچ وقت بی دلیل همدیگه را نمیبوسیم...

شاید خندده دار باشه ولی حتی دلم واسه اون قهرهایی که به دلایل بیخود بود و چندماه طول میکشید فقطبه دلیل اینکه مغرور بودیم و هیچ کدوم پیش قدم نمیشدیم تنگ میشه...

هنوز مونده تا بفهمم تنها شدم...

شب عروسی همه تبریک گفتن که تنها شدنت مبارک...مگه تنها شدن تبریک داره؟؟؟

+پ.ن:خوشختیت آرزومه...مبارکتون باشه خواهر گلم:-*

+پ.ن:قابل توجه اون هایی که میگن ته تغاری ها لوسن: ته تغاری ها ظاهرا لوسن ولی باطنا خیلی چیزهایی رو تجربه میکنن که شما نمیتونید درک کنید:)))


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۷ ، ۲۳:۲۲

مدرسه که میرفتم عاشق سرماخوردن بودم...بخصوص اینکه صدام بدجور بگیره و نتونم صحبت کنم(همون صدای خروسی خودمون)

و جالب اینجاست که اصلا سرما نمیخوردم و اگر هم قرار بود بخورم تعطیلات تابستان بود!!!

حس میکردم سرماخوردگی هم نوعی جلب توجه حساب میشه.البته بیشتر واسه درس جواب ندادن!

وقتی که مدرسه ها تمام شد و صبح زود میرفتم کلاس بشدت سرمامیخوردم و کلا دیگه صدایی نداشتم...

ولی اون موقع دیگه عاشق سرماخوردگی نبودم!چون به صدام احتیاج داشتم وگرنه کلاس رفتنم بیهوده بود!و نه تنها جلب توجه نمیکرد بلکه افرادی که سرما میخوردن شبیه کسانی که آنفولانزای خوکی گرفتن باید گوشه گیری پیشه میکردن و آخر کلاس جدای از دوستان و دور از استتد به سر میبردند!

این شد که به این نتیجه رسیدم استدلال هایی که دوران مدرسه برای افکارم داشتم ناشی از بیآگاهی خودم بوده نه احساساتِ کافی...

******

هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی انقدر راحت لباس بخرم!اون هم لباس مجلسی! و چقدر باید خدا رو شکر کنم از نعمتی که بهم داده....و از خدا بخوام صبری را که بهم نداده!احتمالا زمانی که صبر تقسیم میکردن بین آدما من بهم صبر زیاد نرسیده!!:-D 

******

از انتظار اصلا خوشم نمیاد!از اینکه یکی اصرار کنه بر موضوعی و بعد که خودتو راضی میکنی حداقل درموردش فکر کنی ولی بعد اون فرد بره پست سرشو نگاه کنه متنفرم!

این دیگه تقصیر مسئولین کشور اسلامی نیست؛ فرهنگ داشتن تو ذات و تربیت آدمه!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۵

ساعتی خواهم ساخت...

خواهم انداخت به دیواره ی شهر

که در آن هیچ نباشد دیری!

مادر از خواب شود دیر بیدار

که نیاید سر ما غر بزند...که نگوید ظهر شد

بگذارد بخوابیم تا ظهر...

تاحسودی نکنم به سحرخیزِ شب!

هروقت چشم باز شد.بشود صبحِ سحر خیزیِ ما...

نشود صبح قضا...

چه نمازِ شب ها که توان خواند در این ساعت ها و نترسم که اذان گویند و من بین نماز...

پشت این ساعت ها خاطراتی ست زیبا...

و چه تلخ است دیر شدن های کلاس!

و چه بدتر نگاه استاد...

ساعتی خواهم ساخت...

دور خواهم شد از این استرسِ پرهیجان

نه به فجر کاذب دل خواهم بست...

نه به نیمه شب تنهایی ها...

ساعتی خواهم ساخت(^_^) 

+پ.ن؛نصف شبی دلم خواست که شعر سهراب عزیز را شهیدش کنم:-D  

+پ.ن؛ ذوق است دیگر...شاعر که نباشی شعر بقیه را دست کاری میکنیヅامیدوارم سهراب عزیز بنده را عفو و صفح نمایند!

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۷ ، ۰۱:۱۵

نمیدانم چه کسی هستی و اصراری هم ندارم که بدانم...حتی نمیدانم اسمت چیست و چه شکلی هستی!

فقط...گاهی اوقات دلم میخواهد بدانم به چه فکر میکنی و چه کاری انجام میدهی!

شاید مثل من همیشه قبل از خواب خیالبافی میکنی.یا اینکه کتاب میخوانی.یا سعی میکنی به هیچ چیز فکر نکنی.

شاید مثل خودت خیلی شخصیت آرامی داری و راحت میخوابی...

شاید مثل من به اتفاقات روز مره ات فکر میکنی...

شاید مثل خودت مشغول کاری هستی و ذهنت درگیر است یا مشغول درس خواندن هستی و مطالب را در ذهنت مرور میکنی...

شاید مثل من فقط دعا میکنی که فردایت آرام باشد و این روز ها نیز بگذرد...

شاید مثل خودت زود میخوابی که نماز شب بیدار باشی!

شاید مثل من....

راستی!تو هم مثل من فکر میکنی که من کجایم و چه میکنم؟برایت مهم است که من در اوج تنهایی چه میکنم؟؟؟

فقط خواستم بگویم؛آقای همسر آینده که نمیدانم که هستی و کجایی و در چه حالی!من وقتی تنها هستم به تو فکر میکنم و برایت دعا میکنم که زودتر به من برسی(^_^)تو برای من دعا میکنی که به خواسته ام برسم؟

مواظب خودت باشی یا نباشی خدا مواظب تو هست...د. پناه خداヅ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۰:۵۱

حرفی زده شد وتمام.شاید هم از ته دل نبود ولی یک قلب ریخت...یک مغز پاشید!خدا کند که قلبم مرض قند نداشته باشد...که اگر زخمش دیر بهبود یابد....

+از بعضی چیز ها باید گذشت.از بعضی روز ها باید چشم پوشی کرد.باید صم بکم عمی شد...همین

رب اشرح لی صدری و یسرلی امری وحلل عقده من لسانی، یفقهوا قولی!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۶:۰۴

 از خانه میزنم بیرون...هندزفری را وصل میکنم منتظر اتوبوس میمانم...

کنار پنجره نشسته است و نگاهم به بیرون است ولی حواسم همه جا هست ...

خسته ام از هیاهوی روزمرگی هایم!از گلایه های خواهرانم از زندگی!

از دلسوزی های بی حد مادرم و بی تابی های پدرم و بی حوصلگی های خودم!

و بیشتر از همه خسته ام از بی توجهی هایی که در خانه میبینم و حرفی نمیزنم!

باران نم نم به شیشه میزند و این یعنی؛بنده ی من بیا با هم قدم بزنیم...

دو ایستگاه دیگر تا وفایی باقی مانده!پیاده میشوم!صدای مداحی در گوشم است و هوای بارانی و من و خدا!

قدم میزنم و فکر میکنم...با خدای خودم صحبت میکنم!اینکه میگویند هوا دو نفره است یعنی همین!

یعنی تو و خدا!من و خدا!یعنی خلوت با کسی که به حرف هایت گوش میکند و مسخره نمیکند!گوش میکند و خسته نمیشود!

گوش میکند و نمیترسی از اینکه برای دیگران بگوید!!!

هنوز هم دلم کتابی که در دوران راهنمایی خریدم را میخواهد؛"من و عشق و خدا"...

نوش جانش!دادم به مدیر مدرسه بخواند دیگر برنگشت

اشکالی ندارد!کتاب نیست ولی من هستم...خدا هست...عشق نیز هست...

با اینکه باران نم نم است ولی کمی خیس میشوم!به مقصد رسیده ام...لرزی بر بدنم مینشیند!

پنج دقیقه ای تا کلاس مانده ولی بچه ها نیامده اند!استاد تا مرا میبیند تعجب میکند و تذکر میدهد بروم روبروی بخاری موجود در سالن!

حالم خوبْ خراب است...

سنگینی نگاهش را حس میکنم!شاید متوجه شده حال خوبی ندارم!میپرسد؛چرا اینقدر خیس شدی؟مگر با اتوبوس نبودی؟

-نه از تختی پیاده اومدم!خواستم که قدم بزنم

میفهمد که "چرا" ندارد...دل که حالش خراب باشد دور دنیا را هم دور میزنی...

و چشمانی که گرمایش از پشت میز تا صندلی من میرسد و وجودم را گرم میکند!دختر است دیگر...دلگرمی میخواهد!

+پ.ن؛صرفا جهت تخلیه ی روان...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۳۶