دختر ته تغاری پاییز

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی:)

دختر ته تغاری پاییز

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی:)

لبخند، بیش از چند لحظه دوام ندارد

اما خاطره ی آن جاودانی است..

"آبراهام لینکلن"

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین نظرات

۶ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

خوشحالی یعنی شب پیام بدی به دوستت که "چرا دو هفته ست کلاس نمیای؟"

و بخوابی...ساعت ۶ صبح بیدار بشی و در اوج خواب آلودگی ببینی پیام داده ؛

"پنجشنبه هفته قبل جشن عقدم بود, این هفته میام.شیرینیتون هم محفوظه:)))"

مگه دیگه از خوشحالی خوابت میبره؟؟؟؟؟

یکی از دغدغه های این روزهام ازدواج این دوستم بود که خدا رو شکر ازدواج کرد:))

ان شاء الله ازدواج تک تک شمایی که این پست را میخونید تو وبلاگم اعلام کنم:))

+در قنوت نماتون بگید:"اللهم ارزقنی زوجا صالحا ودودا غیورا قنوعا شکورا". ... آمین:) البته آقایون مذکر ها رو مونث کنند

۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۷ ، ۰۹:۴۸

درست برعکس هرسال...خودم را میزنم به بیخیالی و از سه هفته قبل اعلام نمیکنم که تولدم نزدیک است...

فرار میکنم از بزرگ شدنی که تنهایی باشد!اینکه یک سال از عمرم رفت تبریک دارد یا اینکه یک سال بزرگ تر شدم؟

من خودم را زدم به بیخیالی ولی بقیه بیخیال نمیشوند.حتی دو روز قبل تولد که تبریک میگویند و من ضمن تشکر باید متذکر شوم تولدم دو روز دیگر است.

صفحه ی تماس گوشی روشن میشود...هنوز بعد از n سال نفهمیدند من از تلفنی صحبت کردن فراری هستم!در نتیجه جوابش را نمیدهم و بالاخره پیام میدهد:"خواستم تلفنی تبریک بگویم...تولدت مبارک" و من مجبور میشوم تماس بگیرم و بگویم ممنون.

سرم حسابی شلوغ است. امتحان و مسافرت و تولد(هرچند جشنی در کار نبود ولی اتاق ذهنم حسابی شلوغ بود) همه اش در دو روز متوالی اتفاق می افتد...

هرکسی زنگ میزند تبریک بگوید میگویم بگویید کار دارد...و تمام:))

و در جواب پیام ها هم به یک ممنون اکتفا میکنم:)

******

از فندقِ خاله خواهش میکنم که روز تولد من بیاید ولی نشان میدهد بی نهایت لجباز است و تولدش را به تاخیر می اندازد...

با همه ی لجبازی هایش درست یک روز بعد تولد من به دنیا آمد و من مسافرت بودم و در حال امتحان دادن:|ولی خدا به حرفم گوش کرد و بچه شبیه خاله هایش شد و من عاشقانه دوستش دارم:)))

با اینکه n بار خاله شده ام باز هم انگار بار اول است...همان ذوقی را دارم که چند سال پیش برای اولین نوه ی خانواده داشتم:)))تولدش تبریک دارد وقتی ما منتظرش باشیم...وقتی از ته دل دعا میکنم خوشبخت شود...

تولدم تبریک داشت اگر تنهایی نبود ... و تبریک دارد چون خدا هست:)))

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۷ ، ۰۰:۳۹

همیشه سعی کنید به "حال" فکر کنید و در "حال" زندگی کنید...

به اینکه الان چه وظیفه ای دارید و الان باید چکار کنید...

به اتفاقات بد گذشته توجه نکنید و حتی بهشون فکر نکنید...

سعی کنید همین الان همه را ببخشید چون روز قیامت انقدر نیاز دارید که نمیتونید ببخشید پس حالا ببخشید...

اگر قراره به آینده فکر کنید اون آینده آخرته فقط به آخرت فکر کنید...

نه اینکه فردا چی میشه؟؟؟


+گزیده ای از صحبت های استاد عزیزم:)))

*********

قبلا یه اخلاقی داشتم که دوستش نداشتم ولی بعد فهمیدم شاید واقعا بودن این اخلاق نیاز بوده...

آدم باید از اتفاقات زندگی برای رشدش استفاده کنه نه برای اینکه خودشو ناراحت کنه...


+گزیده ای از صحبت های دوست عزیزم:)))


*******

+پ.ن: همه ی دور همی ها و صحبت های دوستانه که نباید خنده دار باشه گاهی باید به درد زندگی بخوره

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۷ ، ۱۹:۰۲

گاهی اوقات یه اتفاق خیلی ساده میتونه معجزه باشه!یه اتفاقی که شاید اصلا فکرشو نکنی....

معجزه حتما عصای موسی و احیای عیسی و ناقه ی صالح نباید باشه!معجزه حتی میتونه حال خوب امروزت باشه!میتونه لبخند مامانت باشه...

معجزه یعنی چیزی که انسان از پدید آوردن اون عاجزه!

شاید با خودمون فکر کنیم خوب ما که خودمون میخندیم!یا خودمون خواستیم خوشحال باشیم!!!ولی فقط یک لحظه کافیه خدا نخواد...

امروز برای اوین بار خورشت قیمه قرار بود بپزم و با خودم گفتم این غذا نذر حضرت رقیه(س) و حضرت فاطمه(س) و حضرت محمد(ص)...

داشتم برنج را میپختم که بعد از آبکش یادم اومد نمک نزدم.زنگ زدم مامانم راهنمایی کرد و شنیدم پشت تلفن دارن بهم میخندن!

یادم اومد این غذا نذره!پس خراب نمیشه...

خلاصه غذا پخته شد و بقیه رسیدن!

غذایی که صاحبش یکی دیگه باشه مگه میشه بدمزه بشه؟؟؟ مامانم گفت اصلا بی نمک نیست!نیاز به نمک نداره!!!!بقیه هم کلی تعریف کردن...

حتی پرسیدن که شانسی خورشتت خوشمزه شده یا بلد بودی؟؟؟

بلد نبودم ولی شانسی هم نبود!!مهم این بود که غذا مال ما نبود(^_^) 

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۱

مدرسه که میرفتم عاشق سرماخوردن بودم...بخصوص اینکه صدام بدجور بگیره و نتونم صحبت کنم(همون صدای خروسی خودمون)

و جالب اینجاست که اصلا سرما نمیخوردم و اگر هم قرار بود بخورم تعطیلات تابستان بود!!!

حس میکردم سرماخوردگی هم نوعی جلب توجه حساب میشه.البته بیشتر واسه درس جواب ندادن!

وقتی که مدرسه ها تمام شد و صبح زود میرفتم کلاس بشدت سرمامیخوردم و کلا دیگه صدایی نداشتم...

ولی اون موقع دیگه عاشق سرماخوردگی نبودم!چون به صدام احتیاج داشتم وگرنه کلاس رفتنم بیهوده بود!و نه تنها جلب توجه نمیکرد بلکه افرادی که سرما میخوردن شبیه کسانی که آنفولانزای خوکی گرفتن باید گوشه گیری پیشه میکردن و آخر کلاس جدای از دوستان و دور از استتد به سر میبردند!

این شد که به این نتیجه رسیدم استدلال هایی که دوران مدرسه برای افکارم داشتم ناشی از بیآگاهی خودم بوده نه احساساتِ کافی...

******

هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی انقدر راحت لباس بخرم!اون هم لباس مجلسی! و چقدر باید خدا رو شکر کنم از نعمتی که بهم داده....و از خدا بخوام صبری را که بهم نداده!احتمالا زمانی که صبر تقسیم میکردن بین آدما من بهم صبر زیاد نرسیده!!:-D 

******

از انتظار اصلا خوشم نمیاد!از اینکه یکی اصرار کنه بر موضوعی و بعد که خودتو راضی میکنی حداقل درموردش فکر کنی ولی بعد اون فرد بره پست سرشو نگاه کنه متنفرم!

این دیگه تقصیر مسئولین کشور اسلامی نیست؛ فرهنگ داشتن تو ذات و تربیت آدمه!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۵

ساعت۸:۳۰ سوار اتوبوس شدم بسوی تختی...یکی از دوستان دوران دبستان و راهنمایی را دیدم و بسیار از دیدنش خوشحال شدم و اطلاعاتی از بقیه ی دوستان رد و بدل کردیم و برای همدیگه آرزوی خوشختی کردیم و مسیرمان از هم جدا شد!(البته همه ی صحبت ها حدود نیم ساعت طول کشید😄)

از آنجایی که شدیدا به خراب شدن روسری و گرما حساسم ،به محض رسیدن رفتم سمت "سرویس بهداشتی" و کیف و کتاب های دوستم را گذاشتم کنار در تا برم روسریمو درست کنم!خواستم برم پایین که یک موش تپل و بزرگ دوید سمت من!😰 من بدو و موش بدو😂

آخرش ندیدم کجا رفت...بیچاره خیلی ترسیده بود.(فقط خدا رحمش کرد بنده وقتی میترسم جیغ نمیزنم)

خلاصه از خیر سرویس کاملا بهداشتی گذشتم و روبروی یکی از آینه های سالن روسریمو درست کردم.

و به دلیل اینکه ندیدم آقا موشه(۱) کجا رفت، نرفتم کیف و کتاب ها رو بردارم.

رفتم بالا و منتظر دوست عزیزم شدم و وقتی رسید گفتم اگه کتاب هاتو میخوای برو کنار در دستشویی بیارشون.کیف منم بیار😂(طفلکی خبر نداشت از ماجرا)

*******

استاد چند جلسه ای بود که ناراحت بودن و این موضوع بشدت منو تحت تاثیر قرار میداد!موقع نماز دیدم استاد داره میره وضو بگیره.به دوستم گفتم ؛کاش یه موش بره طرفش جیغ بزنه!بلکه خالی بشه😂

بعد نماز استاد ساعت شنی آوردن و فرمودن هرکسی تو سه دقیقه تونست سه صفحه بخونه جایزه داره!

از آنجایی که طه را مسلط بودم(۲)،در سه دقیقه سه صفحه خوندم و یک عدد روان نویس نصیب بنده شد.

خلاصه اینکه روز پرماجرایی بود😊

پ.ن(۱)؛نمیدونم چرا هرچیزی که دوستش نداریم لقب آقا میگیره!مثل همین آقا موشه😄دست من نیست که!بقیه میگن...

پ.ن(۲)؛خونده بودم و از عزیزی شنیده بودم ۲۱ روز سوره طه را بخونید ،ان شاء الله میری خونه بخت😵البته خدا گر زحکت ببندد دری، زرحمت گشاید در دیگری!شاید حکمت خدا این بوده که یک روان نویس آن هم از دست استاد نصیبم بشه😄

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۲۳:۵۰